داستان های سال های دور

infogallery.ir

داستان شماره یک
زمان در گذر هست و عمر آدمی همچون باد می گذرد . هرگز آدمی روز های رفته ی عمر خویش را نمی تواند متصور شود که با چه سرعت و در زمانی کوتاه گذشته است.
آدمی هرگز تصور درستی از زمان ندارد .
گاهی بادیدن یک پروانه آدمی به آن می اندیشد که چقدر در مدت کوتاهی در دنیا زیست کرده و حالا بار سفر می بندد. اما به راستی چگونه هست ؟ از لحاظ دیگر موجودات ما چگونه هستیم و زندگی مان را چگونه می گذرانیم. آری منظور من را بعضی متوجه شدن آدمی در طول زمان و حیات خویش به ابدیت می اندیشد و در گروی عمر خود متصور ساخت زمانی برای جاودانگی ، اما به راستی چگونه می توان جاودانه زیست ؟
معنی آن چیست و چگونه است ؟
من هم مثل خیلی از آدمیان دورانی را سپری کرده ام .
کودکیمان در دورانی سخت با تهدید های جدی از جنگ در سال های اوایل انقلاب ایران بگذشت و شاید 10سال اولی عمر من نان سخت بود که باورش برای ادراک آدمیان ست باشد . جنگ و خون و کشته و بمب باران و موشک باران همگی اتفاقاتی بسی سخت در دوران کودکی بود.در دوران کودکی و با شرایط آن روز در تهران شاید بتوان گفت کودکی مان کودکانه نبود.
بعد آن زندگی مدتی روی ارامش داشت و شاید آن زمان جرقه های امید و شور و عشق و امید در من زنده شد و کم کم با جدی شدن زندگی شور نقاشی در من به اوج می رسید . و این آغاز راهی هنری در طول زندگی من بود …